مارس 2005

۱۴ فرودین امسال تولد اولین سال لینکدونیه. خیلی ها تو معرفی لینکدونی تو وبلاگها و سایتاشون توی این مدت کمک کردن که دمشون گرم. چندتا از بچه های باحال اینترنت باز حرفه ای هم تو آپ دیت کردنش بخصوص این آخرا کمکم بودن که دستشون درد نکنه که اینم کمک خوبی بود.
واسه همین خیلی دوست دارم بعد از یک سالی که از اولین پست در لینکدونی میگذره ، بقیه راجع بهش چی فکر می کنن؟ اصولا می خوام انتقادها و پیشنهادها و کلا تفکرات رو در موردش بدونم. اینکه نظرات راجع به نحوه آپ دیت کردن ، طراحی صفحات ، نحوه ارائه مطلب و خلاصه هرچیزی در مورد لینکدونی چیه؟
همینطور در مورد تبلیغات در لینکدونی و گرفتن اسپانسر افکار چه طوریه. یا اینکه نظرات در مورد ارائه خدمات دیگه مثل هاستینگ و طراحی چطوره؟
خیلی کمکم می کنین اگه برام بصورت کامنت یا ایمیل پیشنهادها و نظراتتون رو (حالا چه منفی و چه مثبت) از دید فنی و از دید محتوایی برام بگذارید یا بفرستید.
به امید جشن دومین سال لینکدونی. ببیب هورا

March 23, 2005 | چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۴ ساعت ۰۴:۳۲ | 100 Comments | 100 Comments

ده دقیقه بعد از تحویل سال یکهزار وسیصد و هشتاد و چهار هجری شمسی
سال داشت تحویل می شد که دوویدم رفتم سر سفره هفت سین. عیدیهام رو گرفتم. شیرینی و میوه هام هم خوردم (الانم دارم آجیل می خورم با بهتر بگم پسته و بادومهای آجیل رو دارم الک می کنم :D). الانم اینجام تا وبلاگ بنویسم. تعداد زیادی آنلاین نیستن (برعکس پارسال). پس عید رو به خودم و خودت تبریک می گم.
توضیح برای رفع ابهام:
منظور از خودم همون خودمه و منظور از خودت وبلاگمه. یعنی همون روزگاری که سپری می شود.
پارسال سال زیاد بدی برام نبود. بهتر بگم که سال خوبی هم بود. جای شکرش باقیه. ایشاله امسال از پارسال بهتر باشه. امسال عوض یکی سه تا جفت شیش می خوام. تمرین هم کردم که هرسه تاشو بگیرم. تا ببینم چی پیش میاد
سال نو همگی مبارک باد

March 20, 2005 | یکشنبه ۳۰ اسفند ۱۳۸۳ ساعت ۱۸:۱۱ | 122 Comments | 122 Comments

امروز از قضا در حالیکه روی صندلی جلوی یه تاکسی در حالیکه شونه هام بین شیشه و نفر بغلیم در حال له شدن بود ، راننده تاکسیه هی در به در دنبال یه وجب جا بود که مسافرا رو پیاده کنه ، یه دفعه همینطوری که مواظب بودم از بغل کسی نیاد تا بتونم پیاده بشم یهو یه دوست قدیمی رو دیدم. یه دوست نه چندان قدیمی.
از اون دوستای قدیمی که خبرنگار سینمایی یکی از روزنامه های عصر شده بود. از اون دوستای قدیمی که ضد تجمل و ضد استکبار بود. اونم چه استکباری.
خلاصه این دوست قدیمی رو بعد از چندسال، امروز دوباره رویت نمودم. منتها یکم فرق کرده بود. ریشهاش تر و تمیز تر و آنکارد شده بود. موهاش هم شونه زده و صاف و سوف شده بود. اما از همه مهمتر ماشینش بود که انگار دچار یه روولوشن شده بود. یه پرشیا یشمی با شیشه ها دودی و رینگای مدل آمریکایی. از اون مدل هایی که سفارشی هستش. (یعنی گرونتر از پرشیای معمولی)
از سرشب تا الان (نصف شب) هرجوری حساب کتاب می کنم ببینم یه خبرنگار یا عکاس چطوری می تونه توی این چندسال یه پرشیا اینطوری بخره ، نفهمیدم؟!؟
البته شاید بنده خدا ۲۴ساعته عرق ریخته و بدجوری کار کرده. اما هنوز برام روشن نیست پرشیا و عینک بدون قاب ایتالیایی با کت شلوار دوخت میداین فرانس از کی تا حالا تجملی و استکباری حساب نمیشه که من خبرندارم. لابد تجملی و استکباری هم محسوب میشه و به من ربطی نداره.

نتیجه گیری منطقی: احتمالا این دوست قدیمی خیلی عرضه مند بوده.
نتیجه گیری اخلاقی: هرچیزی قیمت خودش رو داره.
نتیجه گیری علی اصغری: هرکی هرچی میگه دوست داره بگه. دلیلی هم نداره که به اون پای بند باشه.
نتیجه گیری مستکبرانه: این که ماشین بود. شاید خونه و ویلا هم توکار باشه.
نتیجه گیری مادرانه: پسر پاشو برو بخواب که فردا باید بری سرکار.

باز میگن ایرانی ها چشم دیدن پیشرفت دیگران رو ندارن. راست می گن دیگه. اصلا منو سنَنَ

March 8, 2005 | سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۳ ساعت ۰۲:۱۴ | 6 Comments | 6 Comments

همه به طور حیرت آوری خوش تیب شده بودن. یه طورایی هم عجیب غریب. هرکسی سعی کرده بود تک باشه.
کل مراسم چیز حیرت آور یا شاید ماندگاری نداشت. یه مراسم بدون سر و صدا. وقتی بیانسه بیاد و با یه مشت بچه مدرسه ای لایت بخونه و آنتونیا باندراس همراه با کارلوس سانتانا ، اسپانیولی بلغور کنه معلومه دیگه اسکار چی میشه.
فقط می تونم بگم یک مورگان فریمن حرف نداره.
دو بطور غیر قابل باوری بنظرم Renee Zellweger از همه خوشگلتر و تکتر اومد. بخصوص اون موقعی که اومد پشت میکروفن.

March 1, 2005 | سه شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۳ ساعت ۰۴:۱۰