دسامبر 2015
تا جاییکه دیده ام و حس کردم در تمام فرهنگ سنتی آمده از مذهب، حفظ شرافت اگرچه در زبان و بیان تاکید شده اما در عمل نشدنی است.
حالا مشکل از استاد است؟ از کوچه و شهر است؟ از سواد نم کشیده من است؟ و ... معلوم نیست
December 13, 2015 | یکشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۰۰:۰۸

دل را به تو می سپارم
به سبزیه فرشت
به صافی رویت
و به بزرگی دلت

 
همچون ابر رهایم
آزادِ آزاد
دوست داشتم که ابر بودم
آزادِ آزاد
می پریدم ، می رقصیدم ، می نواختم
همچون ابر در تنگنا ، جیغ می زدم ، آه می کشیدم و می گریستم
چون ابر، آزادِ آزاد


در آب یخ زده عمرم ، گمشده ام
صدایم کنید ، فریادم دهید ، چوبم زنید
شایداین یخ سنگی ترک بردارد و بشکند
شاید هم خودم ترک بردارم و بشکنم


اما نه
ابر نمی شکند
تکه تکه می شود ، اما نمی شکند
ابر تکه تکه هنوز ابر است
آزادِ آزاد


رویم را به آیینه می کنم
فریادم می زند
به کوه نگاه می کنم
هیچ نمی گوید

 
نگرانم
نگران تر از رودم
می خروشم اما تنها
می لرزم اما هراسان

 
می ترسم که ابر باشم
می ترسم که با یک خروش ، بگریم و تمام شوم
می ترسم تکه ای از من نماند تا بلرزم
تا بدانم لرزش چیست؟
هراس از کجاست؟
و گریستن از برای کیست؟
تا بدانم که عشق چیست؟
از کجا آمده و از آن کیست؟
تا بدانم کیستم؟
من کیستم؟


از جمله دلنوشته های دوران جهالتم در ابتدای دهه هشتاد شمسی
December 12, 2015 | شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۵۱